الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

129

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

نام خواند . مترجم گويد : شرطة الخميس پاسبان سپاه است كه در زمان ما قلعه‌بان و دژبان گويند . و اين گروه بيش از همهء افراد لشكر نزد سپهسالار امين و ثقه‌اند كه نظم لشكر بدانها سپرده است ( امير المؤمنين عليه السّلام دوستان خالص و امين را شرطة الخميس مىناميد ) جندب بن زهير عامرى و بنو عامر ، شيعهء مخلص على عليه السّلام بودند چنان كه شايد حبيب بن مظاهر اسدى ، حارث بن عبد اللّه اعور همدانى ، مالك بن حارث اشتر ، العلم الازدى ، ابو عبد اللّه جدلى ، جويرية بن مسهّر عبدى . و از همان كتاب مروى است كه عمرو بن حمق با امير المؤمنين عليه السّلام گفت : به خدا سوگند كه من نزد تو نيامدم براى مال دنيا كه به من دهى يا منصبى كه آوازهء من بدان بلند شود و مشهور گردم مگر براى همين كه تو پسر عمّ رسول خدايى . و اولىترين مردم به آنها و شوهر فاطمه سيدهء زنان عالم و پدر ذريّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نصيب تو در اسلام از همه مهاجر و انصار بيش است قسم به خدا كه اگر مرا فرمايى كوههاى بلند را از جاى خود بركنم و به جاى ديگر برم و آب درياهاى بزرگ را بكشم و بيرون ريزم پيوسته در اين كار باشم تا مرگ من فرا رسد و در دست من شمشيرى است كه دشمن تو را بدان سراسيمه و بىآرام سازم و دوست تو را بدان قوّت و نيرو دهم تا خداى تعالى پايهء تو را رفيع گرداند و حجت تو را آشكار سازد باز گمان ندارم آنچه حقّ تو است بر من ادا كرده باشم . امير المؤمنين عليه السّلام گفت : « اللّهمّ نوّر قلبه و اهده الى صراط مستقيم » يعنى خداوندا دل او را روشن گردان و او را به راه راست هدايت كن اى كاش در شيعهء من صد كس مانند تو بود . و از همان كتاب در قصهء عمرو بن حمق و ابتداى اسلام آوردن اوست كه : گلّه‌بانى شتران قبيلهء خود مىكرد و ايشان را با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عهد و پيمان بود مردمى از اصحاب آن حضرت بر او بگذشتند و آنها را به جنگى فرموده بود گفتند : يا رسول اللّه توشهء راه نداريم و راه را نشناسيم . فرمود : مردى خوب روى را ديدار كنيد شما را طعام خوراند و سيراب كند و راه نمايد و او اهل بهشت است . پس وارد شدن اين صحابه را به روى و خوراك دادن او ايشان را از گوشت و نوشانيدن شير و وارد شدن او بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بيعت كردن او با آن حضرت و اسلام آوردن او را ياد كرده است تا اينكه گويد چون كار خلافت به معاويه رسيد به شهر زور موصل از مردم كناره جست و معاويه سوى او نوشت : اما بعد خداى آتش را بنشانيد و فتنه را خاموش كرد و عاقبت را نصيب پرهيزكاران فرمود و